قصیده وداعی که پایان نبود (به مناسبت وداع با سیدنا القائد الشهید قدس الله نفسه الزکیه)
9 بازدید
موضوع: ادبیات فارسی

به نام آن خداوندِ بلندآسمان، پاک
که بخشد عزّتِ مردانِ حق را سینهٔ خاک

نه هر رفتن، غروبِ اخترِ تابان تواند،
بسا خورشید کز مغرب برآرد پرتوِ افلاک.

چو هنگامی که مردی، بارِ یک امّت به دوش است،
زمان از گامِ او گیرد وقار و هیبت و ادراک.

نه از سودایِ گنج و تخت و دیهیم و زر و گوهر،
که از پیمانِ خدمت، بسته باشد جانِ او چاک.

ز دوشِ خویش، بارِ رنجِ مردم برکشیده،
چو کوه استاده در توفانِ ایّامِ هراسناک.

شبی آسوده سر بر بالشِ آسایش ننهاده،
که مبادا دلِ درویشی بماند در غم و باک.

ز آهِ بی‌پناهان، دیده بیدار و دل آگاه،
ز دردِ بینوایان، سینه آکنده ز سوز و تاک.

چو سروِ راست، سر بر آسمانِ همّت افراشت،
ولی پیشِ خدا خم بود چونان خوشهٔ نمناک.

چو تقدیر آمد و بگشود درهایِ سفر، ناگاه،
زمین لرزید و گریان شد دلِ این گنبدِ افلاک.

ولیکن آن وداعِ آخرین، پایانِ راهی نیست،
که خونِ مردِ حق، جاری است چون خورشید بر خاک.

شگفتا! آن که عمری بارِ خلق آورد بر دوش،
کنون بر دوشِ خلق آید، به تکریمِ دلِ پاک.

هزاران دست، یک دریا؛ میلیون‌ها دل، یک موج،
که می‌بردندش از سرِ مهر، نه از رسم و نه از باک.

نه تابوتی، که عهدی بود بر دوشِ وفاداران،
نه پیکر، بلکه تاریخی ز ایمانِ ابدناک.

ز هر سو بانگِ توحید و خروشِ نامِ سالاران،
به هم آمیخته چون موجِ دریا با غریوِ چاک.

گمان کردند خاموش است، امّا شعله برخیزد،
که آتش را نباشد مرگ، گر ماند از او خاشاک.

خدا بخشد به هر کس عزّتِ جاوید اگر خواهد،
نه از شمشیر و نه از زر، نه از دیوان و نه از تاک.

همان سرّی که قرآن در دلِ آیات بنوشته،
که عزّت موهبتی باشد ز دادارِ طربناک.

اگر مردی دلِ مردم ربود از راهِ اخلاص،
دلِ مردم شود روزِ وداعش عرشِ جان‌چاک.

بزرگی را نه از گفتار، کز کردار باید جست،
که گفتارِ تهی، چون گرد بگذرد ز رهِ خاک.

چو ایران، باغِ دیرین است با ریشه در ایمان،
وفاداری بود آبش، فداکاری بود تاک.

اگر یک سرو افتد، صد هزاران سرو برخیزد،
که این آیین بماند تا بماند گردشِ افلاک.

نه پایان است این بدرود، بل آغازِ پیمانی،
که هر فرزندِ این مرز آورد بر دوش، آن ادراک.

ز کربلایِ وفا آموخت مردان را که در هر عصر،
شهیدان می‌رسانند این امانت را به افلاک.

ز زینب، صبر؛ ز حیدر، عدل؛ ز سالارِ شهیدان،
رهِ مردانگی آموخت این تاریخِ تابناک.

اگر تن در میانِ خاک آرامد، چه غم دارد؟
که اندیشه نمی‌میرد به زندانِ تنِ خاک.

سلام ای مردِ حکمیِ حماسه، ای علمدار،
که نامت ماند اگر ماند رهِ آزادگی پاک.

الوداع... ولی این واژه را پایانی نبود؛
که شهیدان خدا را باشد مختم بلقاک.